تبليغاتX
پاتوق فرهنگی

پاتوق فرهنگی

میهمانی بی پایان فرهنگ و هنر

کار من نوشتن از روزمرگی نیست. بلکه خلق اثری­ست که لحظه ای تو را از روزمرگی دنیا دور کند.

اما این بار می خواهم کوتاه از روزمرگی یک روز زندگی ام بگویم.

شاید که قدمی به من نزدیک­تر شوی و کمتر بر من و رفتارم خرده بگیری.

********

اصلا آدم صبح زود نیستم اما پنج روز در هفته باید صبح زود بیدار شوم.
همیشه 6:10 صبح دارم ونگ مویایل را قطع می کنم.
امروز  هم.
4 ساعت بیشتر نخوابیده ام و هوشیاری بعد از بیداری برایم اساسا منتفی­ست!
گلویم می­سوزد. همیشه همین طور است. تنها مدلِ سرماخوردگی من گلودرد است. مثل سرفه و عطسه نیست که گاهی بیاید و گاهی نیاید. از وقتی بیاید هست و می­ماند. هر بار که نفس بکشی، آب دهنت را قورت بدهی یا چیزی بخوری صمیمانه از آن تهِ گلو لبخند می­زند و سرخ می­شود و می­سوزاندت تا یادآوری کند که من هستم.
7:30 توی مترو حالت تهوع عجیبی دارم که بی­شک حاصل هوای بسیار گرفته و گرم و مرطوب آنجاست.
8 تا 10 دارم به خزعبلات استاد روش­تولید گوش می­دهم و همزمان کتاب
"ارزیابی" را ورق میزنم که ظهر امتحانش را دارم
کلاسش که تمام می­شود می­گویم چون هفته­ی قبل بعد از ساعت کلاسش امتحان میان­ترم داشته­ام نتوانسته­ام در برنامه­ی بازدیدی که گذاشته بود شرکت کنم و تقاضا می­کنم که این را بفهمد و نمره­ای از من کسر نکند،
زل می­زند توی چشم­هایم که "به من مربوط نیست امتحان داشتی" .
بلافاصله، یعنی 10 تا 12:10 خودم را توی کلاس "تحقیق در عملیات 1" تپانده­ام. از روی کتابی که همه­ی ما یک نسخه­اش را داریم واو به واو دیکته می­گوید که جزوه بنویسیم.
مسئله­ پشت مسئله از روی کتاب می­خواند و راه­حل­ها را هم از روی کتاب می­نویسد. جایی درنگ می­کند. دقیق­تر نگاه می­کند.
یکی از اعداد را در همان ستون اول اشتباه نوشته و تمام راه­حل­های بعدی اشتباه شده!  هنوز تهوع دارم.
به زور و اصرار کلاس را 12:20 تعطیل می­کند. بلافاصله می چپم توی کلاس بقلی تا جا بگیرم برای امتحان میان­ترم
"ارزیابی کار و زمان". استاد می­آید. چند شوخی لوس و بعد برگه­های سؤال. تا 13:10 سر جلسه­ایم.
13:35 کلاس بعدی شروع می­شود. اصرار دارد که مبحث را بیشتر و سریع­تر بگوید تا هفته­ی بعد جلسه­ی آخر کلاسش باشد.
تنها توافقی که همه از آن راضی­اند!
اما آنچه می­گوید زیاد است و سخت. کسی چیزی نفهمیده. همه امید دارند که بعدا از روی کتابش می­خوانند. یعنی کِی دقیقا؟!
15:30 از کلاس میزنم بیرون و طبعا از دانشگاه! با متروی فردوسی و مدتی هم پیاده­روی خودم را می­رسانم جایی حوالی ویلا. دبیرخانه­ی جشنواره­ی تئاتر دانشگاهی. گفته بود تا قبل 4 خودت را برسان. می­رسم. مراسم تحویل فرم و اثر و مدرک و ..... به خوبی و خوشی انجام می­شود. هوای دبیرخانه مثل موتورخانه است! عرق کرده­ام. تب دارم؟
دوباره توی مترو اَم و جزوِ "مسافرین محترمی که قصد ادامه­ی مسیر به سمتِ...." خانه را دارند. درها باز می­شود . یکهو فشاری غیرقابل تحمل را حس می­کنم که دارد قفسه­ی سینه­ام را خُرد می­کند. صورتی در یک وجبی صورتِ من است و سرفه­های خشکی می­کند. کسی آن طرف­تر توی موبایل می­خندد.
فقط35 ثانیه ­است که رسیده­ام و روی مبل دراز کشیده­ام که تلفن می­غرّد. مامان می­خواهد بروم دنبالش. کابوسِ ترافیک خیابان­ها و صدا و دود ماشین­ها، ترسناک­ترین و فرسایشی­ترین وضعیت ممکن است.

برگشته­ایم. روی صندلی نشسته­ام که چای را هورت بکشم. گلویم بدجوری می­سوزد. به یاد کلاسِ فردا و برنامه­های پس­فردا و .... می­افتم. شال و کلاه می­کنم به سوی کلینیک.
عین صف بانک ملی شلوغ است. صدای جیغ بچه و سرفه و عطسهو بوی الکل تمامی ندارد و تلویزیون هم ونگ می­زند.
مسئول پذیرش می­گوید : "می­تونین بشینین؟ طول میکشه!" انگار فحشم می­دهد. آب دهانم را قورت می­دهم. می­سوزد. بیشتر از قبل. سر تکان می­دهم یعنی که "آره"
7 نفر قبل من می­روند تا نوبتم می­شود. سَرم گیج می­رود. ساعت چند است؟ 8:20
توی داروخانه بوی مطبوعی می­آید. بخور سرد و افشره­ی اُکالیپتوس. اینجا هم صف است.
روی تخت دراز کشیده­ام. هر دو آمپول را یک طرف می­زند. کمرم تیر می­کشد. از در که بیرون می­آیم سوز سردی می­خورد به صورتم. شال­گردنم را جا گذاشته­ام.
روی مبل که می­نشینم 9 است و سریال شبانگاهی شروع شده. چند بیدار شده بودم؟ 6:10
لیوان چای می­نشیند روی میز و اولین جرعه را که بالا می­روم یادم می­افتد قرص­هایم 12 ساعتی­ست. چند باید بیدار شوم؟
پتو را بالا می­کشم و کتاب بالینی را بر می دارم. مجموعه داستان­های کوتاه است. نشانه­ی لای کتاب را باز می­کنم.
کدام داستان بودم؟....... آهان! خودش است: "روزمرگی"

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:5  توسط متین خاکپور  | 

دنیای داستان­ها!

کلاس انشای سال پیشِ من با دانش­آموزان دوم راهنمایی، در واقع یک دوره­ی آموزش داستان نویسی برای نوجوانان بود.
بچه­ها مقدماتی برای آشنایی با عناصر داستان را آموختند و سپس گام به گام خواندن، تحلیل کردن و نوشتن متون داستانی و دراماتیک را تجربه کردند.
وقتی داشتم در مورد عنصر "پیرنگ" یا همان "طرح داستان" برای آنها یک پلی­کپی آموزشی تهیه می­کردم، قسمتی هم با عنوان "سرچشمه­های داستان" در آن گنجاندم تا به این سؤال جدی بچه­ها
و حتی بسیاری از بزرگسالانی که تازه در راه نگارش خلاق گام نهاده اند- پاسخ بدهم: "ایده­های داستانی از کجا می­آیند؟"
پاسخِ کوتاه این بود که "از همه جا!"
واقعیت این است که ذهن خلاق و رشد یافته­ی یک نویسنده همواره به دنبالِ موقعیت­ها و عناصر داستانی­ست و حتی می­توان گفت که این اتفاق در مورد هر کس به طرز منحصر به فردی می­افتد و با دیگری متفاوت است.
اما این پاسخ نوعی کلّی­گویی بود که به کارِ نویسندگانِ نو­قلمی مثل آنها نمی­­آمد.
رابرت مک­کی در کتاب "داستان" می­نویسد:
نويسندگان از هر جايي الهام مي گيرند. از اعتراف سرخوشانه­ي يک دوست به تمايلي غير معمول، از طعنه­ي يک گداي افليج، يک کابوس يا خيال، مطلبي در روزنامه، تخيلات يک کودک. هر چيزي ممکن است بهانه يا دليلي براي نوشتن شود حتي مثلا يک نگاه گذرا به بيرون پنجره...
برای کاربردی­تر شدن پاسخ یک دسته­بندی در مورد سرچشمه­های داستان انجام دادم و به مواردی مانند تجربه و مشاهده، قصه­های کهن، تاریخ، حوادث و روزنامه­ها، رؤیا و تخیل اشاره کردم.
در بین این موارد،
"تجربه و مشاهده" یعنی آنچه که تکیه بر تجربه­ی زیسته­ی هر شخص دارد منبعی بسیار ارزشمند و راهگشاست. (البته به شرط آنکه زمینه­ی پربارشدن این بانک داستان­گویی را هم با گشودگی ذهنمان به سوی تجربیات نو و هم با دقت در ادراک و دریافتمان از این تجربه­ها، به طور آگاهانه فراهم کنیم.)
مثلا در بین برخوردها و اتفاقات روزمره هم می­توان با کمی دقت به دنبال قصه­ها گشت. همه­ی اینها را گفتم و برای مثال به تجربه­ام از یک روزِ عادی زندگی (پنجم آذرماه 1390) اشاره می­کنم تا به طور کاربردی آن را با هم بررسی کنیم:
1)    عصر، با خستگی کامل از گذراندن یک روز سنگین در دانشگاه توی متروی گرم و شلوغ ایستاده بودم که معلمِ بچه­های راهنمایی به موبایلم زنگ زد.
می خواست یکی از دوتا تکلیف بچه­ها را به خاطر اینکه درگیر امتحانات میان­ترم هستند حذف کنم. من به آنها گفته بودم که برای تمرین این هفته­شان نامه­ای به فرزند خیالی­شان بنویسند و در ضمن، وصیت­نامه­ی یکی از فامیل و اقوامشان را هم پیدا کنند و به کلاس بیاورند.
توی تلفن به آقای معلم گفتم که می­توانیم تکلیف نوشتن نامه را به هفته بعد موکول کنیم ولی بچه­ها پیداکردن وصیت­نامه را برای کلاس فردا انجام دهند. چون صدا نمی­رسید کمی هم بلند گفتم که "وصیت­نامه رو برای فردا بیارن. نامه رو نمی خواد ولی وصیت­نامه رو حتما فردا بیارن" و بعد صحبتمان تمام شد. چند لحظه بعد قطار در ایستگاهی ایستاد که دیدم ناگهان مرد سالخورده­ای جلو آمد و صورتش را که حالتی از ناراحتی و اضطراب داشت تا پیشِ رویم جلو کشید و با لحنی نفرت­آمیز گفت: "خدا ما رو از دست شما جوونا نجات بده!" و با همان نفرت، رویش را برگرداند و پیاده شد و رفت. من اول بُهت­زده بودم! نمی­دانستم گناهم در آن لحظه چه بوده و این آقا از کجا رسیده و چه گفته؟! کمی بعد که فکر کردم فهمیدم این بنده­خدا با شنیدن همان جمله­ی من که "وصیت­نامه رو برای فردا بیارن. نامه رو نمی خواد ولی وصیت­نامه رو حتما فردا بیارن" احتمالا توی ذهنش خودش تصور کرده که کسی از دنیا رفته و حالا من
احتمالا به عنوان یکی از ورثه با نهایت خباثت! دنبال رسیدن به مال و منال متوفی هستم و وصیت­نامه هم به همین مسئله مربوط است!

سوءتفاهمی که حاصل ذهنیت آن پیرمرد از شنیدن بخش کوچکی از حرفهای من بود، هم زمینه­ای را برای شخصیت­پردازی پیرمرد و ورود به دنیای ذهنی و درونی­اش فراهم می کند و هم خودِ این موقعیت دارای پتانسیل گسترش با کنش­های داستانی بیشتری­ست.
به این فکر کنید که پیرمرد دچار توهم و ترس از مرگ باشد. تصور کنید در ادامه­ی مسیرش با چه صحنه­های دیگری مواجه می­شود؟ مثلا در تاکسی هم گفتگویی بین مسافران و راننده در مورد مرگ هست یا مثلا گوینده­ی رادیو در مورد آن صحبتی می­کند؟ در راهی که تا رسیدن به خانه­اش قدم می­زند آیا اعلامیه­ی ترحیم آشنایی را می­بیند یا از همسایه­ای خبرِ بدی دریافت می کند؟ وقتی به خانه رسید چطور؟ واکنش­های احتمالی او را می­توان در ذهن ساخت.
اصلا من در آن قطار مترو به مسیرم ادامه دادم و رفتم اما تصور کنید که از قطار پیاده شوم و به دنبال پیرمرد راه بیفتم. چطور نسبت به حرفش واکنش نشان می­دهم؟ آیا می­توانید گفتگویی را که بیم ما شکل می­گیرد بنویسید؟
در ادامه­ی همین روز به موقعیت­های جالب دیگری هم می­رسیم! :

2)       ساعتی بعد به خانه رسیدم. همین طور که لیوان چای دستم بود و نشسته بودم مادرم شروع کرد به تعریف کردن قضیه­ای که صبح برای همسایه­ی طبقه­ی پایینی آپارتمان­مان اتفاق افتاده بود:
آزاده­خانم
همسایه­ی طبقه­ی سوم- امروز صبح همین که می­رود داخل حمام تا لباس­های کثیف را بردارد و در ماشین لباسشویی بیندازد از پشت در صدایی می­شنود. متوجه می­شود که حسام - فرزند سه­ساله­اش- در حمام را پشتِ او بسته و قفل کرده!
آزاده خانم هر چقدر به در می­زند و او را صدا می­کند تا در را باز کند فایده­ای ندارد زیرا کلید از قفل بیرون افتاده و پسرک خردسال هم ترسیده و گریه می­کند. آزاده­خانم تازه یادش می­افتد که درِ ورودی خانه را هم خودش صبح قفل کرده و شوهرش هم که در کارخانه­ی سنگ کار می­کند امروز به کارگاه
جایی حوالی جاده­ی قم! رفته و تا عصر بر نمی­گردد. حالا او در این حمام زندانی شده. چه باید بکند؟

تا همین­جا ساختاری شامل مقدمه­چینی و حادثه­ی محرک داستان شکل گرفته است! از اینجاست که دیگر نمی­توانیم نسبت به سرنوشت شخصیت اصلی ماجرا بی­تفاوت باشیم. دوست داریم بدانیم "بعد چه اتفاقی می­افتد؟"

مادرم در ادامه تعریف کرد که: آزاده­خانم همین­طور داد می­زده اما کسی صدایش را نمی­شنیده. طبقه­ی دومی­ها در خانه نبوده­اند. آقای کاظمی، همسایه­ی طبقه­ی چهارم یک طبقه بالاتر از آزاده­خانم اینا! که به دلیل احساس بیماری آن روز کمی دیرتر از خانه عازم محل کار بوده هنگام از خروج از خانه متوجه صدایی از توی راهرو می­شود. صدای گریه­های بلند حسام! اما تصور می­کند که چون مادرش در خانه حضور دارد مشکلی نیست و او نباید دخالت کند. چند دقیقه بعد وقتی آقای کاظمی وقتی متوجه جاگذاشتن دفترچه­اش در خانه می­شود از پارکینگ به آپارتمانش باز می­گردد، و این بار از سمت حمام منزل­شان صدای آزاده­خانم را می­شنود که داد می­زند و کمک می­خواهد! متوجه ماجرا می­شود و تا چند ساعت بعد با آوردن یک قُفل­ساز به سختی در را باز می­کنند و او را بیرون می­آورند.

این بار هم دیدیم که یک موقعیت کاملا واقعی از زندگی روزمره­ی یک زن خانه­دار تا چه حد دارای پتانسیل داستانی­ست. اما برای خلق و پرداخت یک داستان هرگز نباید به واقعیت اکتفا کرد بلکه ابتدا باید ساختار را با استادی تمام و بر طبق اصول بنا کرد و سپس این طرح معمارانه­ و مهندسی را دوباره پنهان نمود تا داستان واقعی به نظر برسد.
مثلا در مورد همین موقعیت فکر کنید که اگر آقای کاظمی صدای او را نمی­شنید چه اتفاق دیگری می توانست بیفتد؟ اصلا اگر قرار است آقای کاظمی را به عنوان ناجی و قهرمان داستان پرورش دهید بهتر است شرایطی را بچینید تا بر سر راه این کمکِ انسان­دوستانه­اش موانعی ایجاد شود و او را برای غلبه بر آنها به چالش بکشید. حتی به تضادی در مورد این رفتار او فکر کنید! به سابقه­ی رفتار او با خانواده­ی آزاده­خانم و شوهرش و بچه­شان فکر کنید. آیا ممکن است کدورتی بین آنها باشد؟ فرض کنید اتفاقی همین دیشب افتاده و طی دعوایی (که به عنوان خالق اثر باید دقیقا برایتان مشخص باشد که چرا و چگونه این دعوا اتفاق افتاده ) شوهر آزاده­خانم چندین فحش آب­دار نثار آقای کاظمی کرده و آقای کاظمی در مقابلش سکوت کرده. حالا صبح روز بعد این اتفاق افتاده و همسرِ همان مردی که در دشمنی با اوست نیاز به کمکش دارد. حالا آقای کاظمی چه کار می­کند؟

3)         حُسن ختام ماجراهای این روز از زندگی من، وقتی بود که آخر شب داشتم ایمیل­هایم را چک می­کردم و در خبرنامه­ی الکترونیکی یک سایت سینمایی، خبری در مورد مستندی دیدم که سوژه­ی جذابی دارد. حالا که از سوژه­ها گفتیم و به دنبال آنها در سرچشمه­هایشان گشتیم و مثال­هایی آوردیم به این سوژه­ی جذاب هم توجه کنید:

به گزارش سایت سینمای فردا ، علی فتح لایق‌زاده، کارگردان این مستند گفت: مستند "من هنوز زنده‌ام" به تهیه‌کنندگی محمدرضا شریفی‌نیا درباره مردی است که به دلیل نبود بهداشت در زندان، به وسیله تیغ ریش تراشی به ویروس ایدز مبتلا می‌شود.

وی ادامه داد: او بعد از آلوده شدن‌اش از زندان آزاد می‌شود، اما از طرف خانواده طرد می‌شود و همسرش فوت می‌کند. سرپرستی فرزند او به خانواده‌های دیگر سپرده می‌شود. او بعد از رانده شدن از جامعه به یک غار می‌رود و در آنجا اسکان می‌یابد. تا اینکه بعد از گذشت چند ماه فوت می‌شود.

این مستندساز گفت: در این مستند از این مرد خواسته بودم پلان آخر را خودش ضبط کند، چرا که می‌خواستم زندگی را از زاویه نگاه او ببینم. این مستند در یک قسمت 20 دقیقه‌ای مراحل تدوین را سپری می‌کند و قصد دارم در جشنواره‌های مختلف آن را شرکت بدهم.

اگر بخواهیم نگاهی داستان­پردازانه به همین موقعیت واقعی هم داشته باشیم می­توانیم به واکاوی جنبه­های دیگر شخصیت این مرد بپردازیم. مثلا از سابقه­ی زندانش چیزهای بیشتری دستگیرمان شود. حتی باید در مورد شخصیت­های فرعی مثل همسرش، فرزندش و اتفاقاتی که بین آنها و خانواده­های دیگر افتاده فکر کنیم. به این که چگونه سرپرستی فرزندش به دیگران واگذار شده؟ به این که تصمیمش برای زندگی در غار را احتمالا با چه کسانی مطرح کرده؟ در طول مدت زندگی­اش در غار چه می­کرده؟ آیا ارتباطی با شخصیت­های دیگری داشته؟ و .......

دنیای پیرامون ما مملو از داستان­ها و موقعیت­ها و عناصر داستانی­ست. اما همه­ی مردم داستان­نویس نیستند.
اگر می خواهیم از دریچه­ی ژرف داستان، درک خودمان از جهان را با دیگران به اشتراک بگذاریم و روح مخاطبانمان را لمس کنیم،
باید نگاهی دقیق و هنرمندانه داشته باشیم و ابزار کارمان را خوب بشناسیم و پیوسته برای تولید و پرورش خلاقیت­مان بکوشیم.
شروع کنید! 


متین خاکپور. آذرماه 1390

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 0:18  توسط متین خاکپور  | 

به عنوان یک مخاطب حرفه ای که خودم سالها دغدغه درام نویسی داشته و در این زمینه دانش نسبتا خوبی دارم، تقریبا بسیاری از ظرائف و هنر موجود در تک تک اجزاء این فیلم (مخصوصا فیلمنامه و کارگردانی) را درک می کنم. اما در گفتگو با بسیاری از تماشاگران آن (چه اصطلاحا روشنفکرها و چه اصطلاحا مردم عادی) به تلخی تمام دریافتم که آن جنبه ها مورد غفلت و عدم فهم واقع شده.

علتش نیز به نظرم عدم خواست مخاطب برای تجربه کردن درد بلوغ و رسیدن به یک طبع، سلیقه و نگاه جدیدتر است. روشنفکرش به یک طریق و عامی اش به طریق دیگر می خواهد دنیا را با همان عینک قدیمی خودش ببیند و این واکنش ها نسبت به فیلم تا مغز استخوان مرا دردمند کرد که اثری چنین فاخر مورد نافهمی و کم فهمی قرار می گیرد.

به نظرم این فیلم حکایت همان شاهکارهایی است که شاید گذشت زمان ارزش آنها و درک بالا و هنرمندی سازندگانش را معلوم کند (و از این نمونه ها هم در تاریخ سینما کم نیستند: از "همشهری کین" بگیر تا "12 مرد خشمگین" و ... که همه و همه در زمان اکران مورد اقبال قرار نگرفتند)

در واقع جهان بینی و مخصوصا سلیقه ی سینمایی این فیلم (باز هم بیشتر از نظر فیلمنامه و کارگردانی) عرض می کنم شاید در آینده درک شود و شاید حتی هیچ وقت درک نشود و ما به همین مسیر قهقرایی در سطح سلیقه و فهم ادامه دهیم.

این انتخاب دشوار که رضای میرکریمی با انتخاب ساختار و اتمسفری جدید و همه و همه در قالب یک فیلم غیر قصه پرداز به چنین بیان پرمایه، غنی؛ بومی و نوگرایی رسیده است کاش جز تحسین ما اندک همراهانش، سلیقه ی دیگران را هم بالا می کشید.

چنین باد

ارادتمند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:38  توسط متین خاکپور  | 

با آنکه عاشق عروسک هایت بودی ، همیشه با من تفنگ بازی می کردی . . . ، کیو کیو ، بنگ بنگ ، مادرم همیشه به خنده می گفت که آخر خودم را به کشتن می دهم!!! باور نمی کردم . . . به یاد قدیم ها بازهم تفنگی در دست گرفتیم و پشت به پشت هم ایستادیم ، گرمایت را دوست داشتم ، 1 ، 2 ، 3 ، و از تفنگ تو فلزی داغ به سویم آمد و از تفنگ من تنها صدای بنگ بنگ . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:44  توسط متین خاکپور  | 

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری، من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شبچراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنیها

پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوح دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

از دیار آشتی - فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 23:13  توسط متین خاکپور  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 1:21  توسط متین خاکپور  | 

محک: به کودکان سرطانی بدون صرف هیچ هزینه ای کمک کنید

با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند.

خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم.

حال شما را با موسسه خیریه‌ای آشنا می‌کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است:

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي و غيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آنان آغاز نمود.

از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت‌هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روش‌هاي علمي و تخصصي در مراقبت‌هاي ويژه از بيماران و خانواده‌هاي آنان در کنار پيشرفت‌هاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.

موضوع فعاليت مؤسسه محک، انجام امور خيريه در زمينه‌هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي‌باشد.

محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي‌ترين شعار محک يعني ”ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد” بر آن تصريح شده است.

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده و امکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.

خوب کسانی که از نظر مالی می‌توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:

www.mahak-charity.Org

و حالا کسانی که نمی‌توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می‌توانند انجام بدهند:

همون طور که می‌دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند.

اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط  بتوانید میل بزنید بعضی‌ها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند. مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست. اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره‌ای از ایمیل‌ها به وجود می‌آید که باعث می‌شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند.

راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند.

در آخر این صفحه نمایشگری از بازدید این صفحه گذاشته شده است که به شما می‌تواند کمک کند که چقدر این صفحه دیده شده است همه ما امیدوار هستیم بازدید عدد این نمایشگر از میلیون‌ها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن به هموطنان خود حرف اول را می‌زنند.

از شما ممنون هستیم که با نیت فقط خالصانه این کار را انجام می‌دهید آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز

 

 

بگذاريد اين ايميل به حيات خود ادامه دهد و برای  کسانی که برایتان ارزشمند هستند ارسال نمایید.

اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد!

شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با ارسال این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:3  توسط متین خاکپور  | 

"یک حبه قند" با آرامش میرکریمی پیش می‌رود

فیلمبرداری فیلم سینمایی "یه حبه قند" به کارگردانی رضا میرکریمی این روزها در باغی اطراف شهران ادامه دارد، فیلمی که از جنس زندگی است و بخش‌هایی از روزهای زندگی یک خانواده را روایت می‌کند.

به ادامه ی مطلب رجوع کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 19:34  توسط متین خاکپور  | 

فیلم های جدید از پنجشنبه به سینماها می‌آیند

پنج فیلم سینمایی از پنجشنبه 11 شهریور‌ در قالب اکران اول عید فطر روی پرده سینماها می‌روند.

به گزارش خبرآنلاین، «یک اشتباه کوچولو» به کارگردانی محسن دامادی درگروه سینمایی آفریقا، «از ما بهتران» به کارگردانی مهرداد فرید در گروه عصر جدید، «یک جیب پر پول» ساخته قدرت‌الله صلح‌میرزایی در گروه قدس، «فاصله» ساخته کامران قدکچیان در گروه آزادی و «کارناوال مرگ» به کارگردانی حبیب الله کاسه ساز در گروه استقلال روی پرده خواهند رفت.

با جایگزین شدن این پنج فیلم، اکران تمام فیلم‌هایی که این روزها روی پرده هستند در سینماهای سرگروه به پایان می‌رسد تا سینمای ایران در روزهای پایانی تابستان جانی تازه بگیرد.

اسامی فیلم‌های اکران دوم عید فطر که با پایین آمدن کف فروش آثار روی پرده به نمایش درخواهند آمد به این شرح است: «سن پترزبورگ» به کارگردانی بهروز افخمی گروه آفریقا، «شکلات داغ» به کارگردانی حامد کلاهداری گروه عصرجدید، «ملک سلیمان» ساخته شهریار بحرانی گروه استقلال و «لطفاً مزاحم نشوید» ساخته محسن عبدالوهاب گروه آزادی.
به نقل از خبرآنلاین
تکمله : حال سینمای ایران خیلی وقت است که وخیم شده. از خیلی موارد می شود این را فهمید از جمله اغلب فیلم های اکران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:2  توسط متین خاکپور  | 

موسای صدر؛ مکتب فراموش شده

فرید مدرسی

امام موسی صدر چهره اش آشناست و نامش شهره شهر. در لبنان قدم به قدم تصویرش در خانه، مغازه و خیابان ها دیده می شود و در ایران خیابان ها و مدارس را به نامش لقب داده اند. اما او نیست و همچون خودش، مکتبش فراموش شده است. پس از ربودنش، دیگر راه و روشش یافت نمی شود و رهرویی نیست تا پای در جای پایش بگذارد.

او مکتبی را تاسیس کرد که توانست از کوچه پس کوچه‌های قم بگذرد و آن را در خاورمیانه و دنیای معاصر به نمایش بگذارد و کسی توان رد و طرد آن را نیابد. او این مکتب را رسمیت داد و منزلگه تمامی صاحبان قدرت بر او گشوده شد؛ تا لااقل اگر به کلامش عمل نکنند، در ظاهر از پایبندی به آن بگویند.

کلام و رفتارش آنچنان منطقی و اخلاقی بود که مخالفانش هم گریزی نداشتند تا آن را در عیان نفی کنند. چراکه مکتب صدر، مکتبی فراتر از خطکشی‌های مذهبی، سیاسی و جغرافیایی مرسوم بود.

سیدموسی صدر پایش را از جبهه بندی‌های روز فراتر گذاشته بود و با ادبیاتی سخن می‌گفت که مقبول دوست و دشمن بود. او وقتی شعائر تشیع را ترویج می‌کرد، از اصولی یاری می‌گرفت که مورد تایید نه تنها شیعیان بلکه دیگر فرق باشد؛ البته بدون نفی اصول دیگر. اگر با آرای دیگر عالمان مرزبندی داشت، سعی می‌کرد جبهه گیری‌اش را به گونه‌ای به نمایش بگذارد که مانعی برای اهدافش نشوند.

وقتی از سیاست حرف می‌زد، آنگونه نظر می‌داد که مخالفانش هم نمی‌توانستند بگویند این روش صحیح نیست. بلکه بر اساس ظن و گمان برچسب می‌زدند که این برچسب‌ها کارایی نداشت و مقبول افکار عمومی قرار نمی‌گرفت. البته در مواجهه با سیاستمداران و رهبران سیاسی - مذهبی نیز به دنبال همرنگی مطلق آنان با افکارش نبود و تلاش می‌کرد از هر کدام بر اساس موقعیتشان یاری بگیرد.

«صدر» مردم شناس بود و با آنان زندگی کرده بود. از این رو، دغدغه‌ها و ریزترین رفتارهایشان را می‌فهمید و نسخه‌ای می نوشت که قابلیت اجرایی شدن داشته باشد. او دغدغه‌های روزمره، ارزش‌های دینی و علایق سیاسی شیعیان لبنان را می‌شناخت. اگرچه خود فراتر از آنان فکر می‌کرد، اما بلند بلند آن را فریاد نمی‌زد. بلکه تا آنجایی سخن می‌گفت که آنان همراه باشند و اهدافش؛ لااقل به صورت حداقلی عملی شود. البته تمامی این رفتارها در چارچوب اخلاقی‌اش قرار داشت.

امام موسی صدر برای هر بخش از جامعه حسابی ویژه باز کرده بود و چشم بر هیچ طبقه یا جریانی نمی‌بست. همه را به کمک می‌گرفت و هیچ کس را فراموش نمی‌‌کرد. او مدیری همه‌جانبه‌نگر و رهبری فراجریانی بود. او افکارش را به نخبگان، سیاسیون و مردم تحمیل نمی‌کرد، بلکه آنچنان آن را عرضه می‌کرد که آنان پس از اندک زمانی آن را می‌پذیرفتند و خودشان تشنه آن می‌شدند.

اینگونه بود که در دو دهه حضور در لبنان، بدون حمایت‌های قدرتمندان آن روز لبنان، نه تنها خود جایگاه بزرگ یافت، بلکه شیعیان را نیز بر صدر نشاند. از این رو، آنان که در عرصه عمل نتوانستند او را مغلوب کنند و انزوا را به جامعه شیعی لبنان بکشانند، تنها راهکار را حذف فیزیکی یافتند و او را ربودند.

پس از او، دیگران روشی دیگر برگزیدند؛ چه آنهایی که او را دوست می‌داشتند و چه آنهایی که چشم دیدینش را نداشتند. هر دو جماعت باردیگر مرزها را مستحکم خط کشی کردند و دیوارهای اختلاف را بنا کردند و از هر فکری دژی مستحکم ساختند که گویا حق همین است و بس. مرزبندی‌های مذهبی همچون گذشته یرافراشته شد، جریان‌های سیاسی پرنگ شدند و مردم در دسته‌های کوچک مقابل یکدیگر جبهه‌گیری کردند. اینگونه بود که دیگر از مکتب موسای صدر خبری نشد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 15:36  توسط متین خاکپور  |