دنیای داستانها!
کلاس انشای سال پیشِ من با دانشآموزان دوم راهنمایی، در
واقع یک دورهی آموزش داستان نویسی برای نوجوانان بود.
بچهها مقدماتی برای آشنایی با عناصر داستان را آموختند و سپس گام به گام خواندن،
تحلیل کردن و نوشتن متون داستانی و دراماتیک را تجربه کردند.
وقتی داشتم در مورد عنصر "پیرنگ" یا همان "طرح داستان" برای
آنها یک پلیکپی آموزشی تهیه میکردم، قسمتی هم با عنوان "سرچشمههای
داستان" در آن گنجاندم تا به این سؤال جدی بچهها – و حتی
بسیاری از بزرگسالانی که تازه در راه نگارش خلاق گام نهاده اند- پاسخ بدهم:
"ایدههای داستانی از کجا میآیند؟"
پاسخِ کوتاه این بود که "از همه جا!"
واقعیت این است که ذهن خلاق و رشد یافتهی یک نویسنده همواره به دنبالِ موقعیتها
و عناصر داستانیست و حتی میتوان گفت که این اتفاق در مورد هر کس به طرز منحصر به
فردی میافتد و با دیگری متفاوت است.
اما این پاسخ نوعی کلّیگویی بود که به کارِ نویسندگانِ نوقلمی مثل آنها نمیآمد.
رابرت مککی در کتاب "داستان" مینویسد: نويسندگان از هر
جايي الهام مي گيرند. از اعتراف سرخوشانهي يک دوست به تمايلي غير معمول، از طعنهي
يک گداي افليج، يک کابوس يا خيال، مطلبي در روزنامه، تخيلات يک کودک. هر چيزي ممکن
است بهانه يا دليلي براي نوشتن شود حتي مثلا يک نگاه گذرا به بيرون پنجره...
برای کاربردیتر شدن پاسخ یک دستهبندی در مورد سرچشمههای داستان انجام دادم و به
مواردی مانند تجربه و مشاهده، قصههای کهن،
تاریخ، حوادث و روزنامهها، رؤیا و تخیل
اشاره کردم.
در بین این موارد، "تجربه و مشاهده" یعنی آنچه که
تکیه بر تجربهی زیستهی هر شخص دارد منبعی بسیار ارزشمند و
راهگشاست. (البته به شرط آنکه زمینهی پربارشدن این بانک داستانگویی را هم
با گشودگی ذهنمان به سوی تجربیات نو و هم با دقت در ادراک و دریافتمان از این
تجربهها، به طور آگاهانه فراهم کنیم.)
مثلا در بین برخوردها و اتفاقات روزمره هم میتوان با کمی دقت به دنبال قصهها
گشت. همهی اینها را گفتم و برای مثال به تجربهام از یک روزِ عادی زندگی (پنجم
آذرماه 1390) اشاره میکنم تا به طور کاربردی آن را با هم بررسی کنیم:
1) عصر، با خستگی کامل از گذراندن یک روز سنگین
در دانشگاه توی متروی گرم و شلوغ ایستاده بودم که معلمِ بچههای راهنمایی به
موبایلم زنگ زد.
می خواست یکی از دوتا تکلیف بچهها را به خاطر اینکه درگیر امتحانات میانترم
هستند حذف کنم. من به آنها گفته بودم که برای تمرین این هفتهشان نامهای به فرزند
خیالیشان بنویسند و در ضمن، وصیتنامهی یکی از فامیل و اقوامشان را هم پیدا کنند
و به کلاس بیاورند.
توی تلفن به آقای معلم گفتم که میتوانیم تکلیف نوشتن نامه را به هفته بعد موکول
کنیم ولی بچهها پیداکردن وصیتنامه را برای کلاس فردا انجام دهند. چون صدا نمیرسید
کمی هم بلند گفتم که "وصیتنامه رو برای فردا بیارن. نامه رو نمی خواد ولی
وصیتنامه رو حتما فردا بیارن" و بعد صحبتمان تمام شد. چند لحظه بعد قطار در
ایستگاهی ایستاد که دیدم ناگهان مرد سالخوردهای جلو آمد و صورتش را که حالتی از
ناراحتی و اضطراب داشت تا پیشِ رویم جلو کشید و با لحنی نفرتآمیز گفت: "خدا
ما رو از دست شما جوونا نجات بده!" و با همان نفرت، رویش را برگرداند و پیاده
شد و رفت. من اول بُهتزده بودم! نمیدانستم گناهم در آن لحظه چه بوده و این آقا
از کجا رسیده و چه گفته؟! کمی بعد که فکر کردم فهمیدم این بندهخدا با شنیدن همان
جملهی من که "وصیتنامه رو برای فردا بیارن. نامه رو نمی خواد ولی وصیتنامه
رو حتما فردا بیارن" احتمالا توی ذهنش خودش تصور کرده که کسی از دنیا رفته و
حالا من – احتمالا به عنوان یکی از ورثه – با نهایت
خباثت! دنبال رسیدن به مال و منال متوفی هستم و وصیتنامه هم به همین مسئله مربوط
است!
سوءتفاهمی که حاصل ذهنیت آن پیرمرد از شنیدن بخش کوچکی از
حرفهای من بود، هم زمینهای را برای شخصیتپردازی پیرمرد و ورود به دنیای ذهنی و
درونیاش فراهم می کند و هم خودِ این موقعیت دارای پتانسیل گسترش با کنشهای
داستانی بیشتریست.
به این فکر کنید که پیرمرد دچار توهم و ترس از مرگ باشد. تصور کنید در ادامهی
مسیرش با چه صحنههای دیگری مواجه میشود؟ مثلا در تاکسی هم گفتگویی بین مسافران و
راننده در مورد مرگ هست یا مثلا گویندهی رادیو در مورد آن صحبتی میکند؟ در راهی
که تا رسیدن به خانهاش قدم میزند آیا اعلامیهی ترحیم آشنایی را میبیند یا از
همسایهای خبرِ بدی دریافت می کند؟ وقتی به خانه رسید چطور؟ واکنشهای احتمالی او
را میتوان در ذهن ساخت.
اصلا من در آن قطار مترو به مسیرم ادامه دادم و رفتم اما تصور کنید که از قطار
پیاده شوم و به دنبال پیرمرد راه بیفتم. چطور نسبت به حرفش واکنش نشان میدهم؟ آیا
میتوانید گفتگویی را که بیم ما شکل میگیرد بنویسید؟
در ادامهی همین روز به موقعیتهای جالب دیگری هم میرسیم! :
2) ساعتی
بعد به خانه رسیدم. همین طور که لیوان چای دستم بود و نشسته بودم مادرم شروع کرد
به تعریف کردن قضیهای که صبح برای همسایهی طبقهی پایینی آپارتمانمان اتفاق
افتاده بود:
آزادهخانم – همسایهی طبقهی سوم- امروز صبح
همین که میرود داخل حمام تا لباسهای کثیف را بردارد و در ماشین لباسشویی بیندازد
از پشت در صدایی میشنود. متوجه میشود که حسام - فرزند سهسالهاش- در حمام را
پشتِ او بسته و قفل کرده!
آزاده خانم هر چقدر به در میزند و او را صدا میکند تا در را باز کند فایدهای
ندارد زیرا کلید از قفل بیرون افتاده و پسرک خردسال هم ترسیده و گریه میکند.
آزادهخانم تازه یادش میافتد که درِ ورودی خانه را هم خودش صبح قفل کرده و شوهرش
هم که در کارخانهی سنگ کار میکند امروز به کارگاه – جایی
حوالی جادهی قم! – رفته و تا عصر بر نمیگردد. حالا
او در این حمام زندانی شده. چه باید بکند؟
تا همینجا ساختاری شامل مقدمهچینی و حادثهی محرک داستان
شکل گرفته است! از اینجاست که دیگر نمیتوانیم نسبت به سرنوشت شخصیت اصلی ماجرا بیتفاوت
باشیم. دوست داریم بدانیم "بعد چه اتفاقی میافتد؟"
مادرم در ادامه تعریف کرد که: آزادهخانم همینطور داد میزده
اما کسی صدایش را نمیشنیده. طبقهی دومیها در خانه نبودهاند. آقای کاظمی،
همسایهی طبقهی چهارم – یک طبقه بالاتر
از آزادهخانم اینا! – که به دلیل احساس
بیماری آن روز کمی دیرتر از خانه عازم محل کار بوده هنگام از خروج از خانه متوجه
صدایی از توی راهرو میشود. صدای گریههای بلند حسام! اما تصور میکند که چون
مادرش در خانه حضور دارد مشکلی نیست و او نباید دخالت کند. چند دقیقه بعد وقتی
آقای کاظمی وقتی متوجه جاگذاشتن دفترچهاش در خانه میشود از پارکینگ به آپارتمانش
باز میگردد، و این بار از سمت حمام منزلشان صدای آزادهخانم را میشنود که داد
میزند و کمک میخواهد! متوجه ماجرا میشود و تا چند ساعت بعد با آوردن یک قُفلساز
به سختی در را باز میکنند و او را بیرون میآورند.
این بار هم دیدیم که یک موقعیت کاملا واقعی از زندگی
روزمرهی یک زن خانهدار تا چه حد دارای پتانسیل داستانیست. اما برای خلق و
پرداخت یک داستان هرگز نباید به واقعیت اکتفا کرد بلکه ابتدا باید ساختار را با استادی
تمام و بر طبق اصول بنا کرد و سپس این طرح معمارانه و مهندسی را دوباره پنهان نمود
تا داستان واقعی به نظر برسد.
مثلا در مورد همین موقعیت فکر کنید که اگر آقای کاظمی صدای او را نمیشنید چه
اتفاق دیگری می توانست بیفتد؟ اصلا اگر قرار است آقای کاظمی را به عنوان ناجی و
قهرمان داستان پرورش دهید بهتر است شرایطی را بچینید تا بر سر راه این کمکِ انساندوستانهاش
موانعی ایجاد شود و او را برای غلبه بر آنها به چالش بکشید. حتی به تضادی در مورد
این رفتار او فکر کنید! به سابقهی رفتار او با خانوادهی آزادهخانم و شوهرش و
بچهشان فکر کنید. آیا ممکن است کدورتی بین آنها باشد؟ فرض کنید اتفاقی همین دیشب
افتاده و طی دعوایی (که به عنوان خالق اثر باید دقیقا برایتان مشخص باشد که چرا و
چگونه این دعوا اتفاق افتاده ) شوهر آزادهخانم چندین فحش آبدار نثار آقای کاظمی
کرده و آقای کاظمی در مقابلش سکوت کرده. حالا صبح روز بعد این اتفاق افتاده و
همسرِ همان مردی که در دشمنی با اوست نیاز به کمکش دارد. حالا آقای کاظمی چه کار
میکند؟
3) حُسن ختام ماجراهای این روز از زندگی من، وقتی
بود که آخر شب داشتم ایمیلهایم را چک میکردم و در خبرنامهی الکترونیکی یک سایت
سینمایی، خبری در مورد مستندی دیدم که سوژهی جذابی دارد. حالا که از سوژهها
گفتیم و به دنبال آنها در سرچشمههایشان گشتیم و مثالهایی آوردیم به این سوژهی
جذاب هم توجه کنید:
به
گزارش سایت سینمای فردا ، علی فتح لایقزاده، کارگردان این مستند گفت: مستند
"من هنوز زندهام" به تهیهکنندگی محمدرضا شریفینیا درباره مردی است که
به دلیل نبود بهداشت در زندان، به وسیله تیغ ریش تراشی به ویروس ایدز مبتلا میشود.
وی
ادامه داد: او بعد از آلوده شدناش از زندان آزاد میشود، اما از طرف خانواده طرد
میشود و همسرش فوت میکند. سرپرستی فرزند او به خانوادههای دیگر سپرده میشود.
او بعد از رانده شدن از جامعه به یک غار میرود و در آنجا اسکان مییابد. تا اینکه
بعد از گذشت چند ماه فوت میشود.
این
مستندساز گفت: در این مستند از این مرد خواسته بودم پلان آخر را خودش ضبط کند، چرا
که میخواستم زندگی را از زاویه نگاه او ببینم. این مستند در یک قسمت 20 دقیقهای
مراحل تدوین را سپری میکند و قصد دارم در جشنوارههای مختلف آن را شرکت بدهم.
اگر بخواهیم نگاهی داستانپردازانه به همین موقعیت واقعی
هم داشته باشیم میتوانیم به واکاوی جنبههای دیگر شخصیت این مرد بپردازیم. مثلا از
سابقهی زندانش چیزهای بیشتری دستگیرمان شود. حتی باید در مورد شخصیتهای فرعی مثل
همسرش، فرزندش و اتفاقاتی که بین آنها و خانوادههای دیگر افتاده فکر کنیم. به این
که چگونه سرپرستی فرزندش به دیگران واگذار شده؟ به این که تصمیمش برای زندگی در
غار را احتمالا با چه کسانی مطرح کرده؟ در طول مدت زندگیاش در غار چه میکرده؟
آیا ارتباطی با شخصیتهای دیگری داشته؟ و .......
دنیای پیرامون ما مملو از داستانها و موقعیتها و عناصر
داستانیست. اما همهی مردم داستاننویس نیستند.
اگر می خواهیم از دریچهی ژرف داستان، درک خودمان از جهان را با دیگران به اشتراک
بگذاریم و روح مخاطبانمان را لمس کنیم،
باید نگاهی دقیق و هنرمندانه داشته باشیم و ابزار کارمان را خوب بشناسیم و پیوسته برای
تولید و پرورش خلاقیتمان بکوشیم.
شروع کنید!
متین خاکپور. آذرماه 1390